تبليغاتX
چشم خدا
السلام علیک یا عین الله فی خلقه
 

زمزمه آیه  أمّن یُجیب ... به انتظار ظهور مضطرّ حقیقی عالم ... أین المُضطرّ الّذی یُجاب اذا دَعاه

قرار همیشگی ما یک ساعت مانده به اذان صبح ؛ سحر هر جمعه، به امید آخرین سحر

دانلود نوا (جهت دانلود ،کلیک راست کرده گزینه save target as را انتخاب بفرمایید)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:38  به عنایت  چشم خدا (عج) 

 

سلام خدا بر مروارید عشق ، حضرت علی اصغر (س)

تو امضای عاشقانه ترین نامه بودی جانم به فدای لبهایت که از عطش رنگ باخته بود 

 

بازم اندر مهد دل طفل جنون      دست از قنداقه می آرد برون

    مادر طبع مرا از روی ذوق      خوش درآرد شیر، در پستان شوق

جمله اطفال قلوب از انبساط        وقت شد کآیند بیرون از قماط

     * قماط : به کسر اول ، قنداقه

  عشرتی از آن هوای نو  کنند         از طرب ، نشو و نمای نو کنند

واگذارند امّهات طبع را                   باز آباء کرام سبع را

*امهات طبع : ۴ عنصر آب و باد و خاک آتش       *  آباء سبع : هفت سیّاره

  باز وقت کیسه پردازی بُود           ای حریف این آخرین بازی بُود

*کیسه پردازی : کنایه از پاکبازی

شش جهت در نرد عشق آن پری       می کند با مهره ی دل ، ششدری

*ششدر کردن : اصطلاحی در بازی تخته نرد کنایه از بستن راه آمد و شد

همتی می دارم از ساقی مراد          وز در میخانه می جویم گشاد

همچنین از کعبتین عشق داو             تا درین بازی نمایم کنجکاو

*کعبتین : مقصود دو طاس بازی تخته نرد است           * داو : نوبت بازی

بازیی تا اندرین دفتر کنم               شرح شاه پاکبازان ، سر کنم

لاجرم چون آن حریف سرفراز             در قمار عاشقی شد پاکباز

   شد برون با کیسه ی پرداخته             مایه را از جزء و از کل ، باخته

 رقص رقصان از نشاط باختن              منبسط از کیسه پرداختن

انقباضی دید در خود اندکی               در دل حقّ الیقین آمد شکی

کاین کسالت بعد حالت از چه زاد؟       حالت دل را کسالت از چه زاد؟

پس ز روی پاکبازی جهد کرد         تا فشاند هست اگر در کیسه گرد

چون فشاند آن پاکبازان را امیر         گوهری افتاد در دستش صغیر

  درّة التـّــاج گرامی گوهران              آن سبک در وزن و در قیمت گران

أرفــــع المقدار من کلّ الرفیع             الشفیع بن الشفیع بن الشفیع

گرمی آتش ، هوای خاک از او            آب کار انجم و افلاک از او

کودکی در دامن مهرش به خواب       سه ولد با چار مام و هفت باب

*سه ولد:جماد و نبات و حیوان *چار مام:عناصر ۴گانه آب ،باد ،خاک،آتش  *هفت باب : هفت سیّاره

مایه ایجاد ، کز پر مایگی            کرده مهرش ، طفل دین را دایگی

وه چه طفلی، ممکنات او را طـُـفیل     دست یکسر کاینات او را به ذیل

گشته ارشاد از ره صدق و صفا             زیر دامان ولایش ،  اولیا

شمّه ای ، خلد از رخ زیبنده اش        آیتی ، کوثر ز شکّر خنده اش

اشرف اولاد آدم را ، پسر                 لیکن اندر رتبه آدم را پدر

از علی اکبر به صورت اصغر است        لیک در معنی علیّ اکبر است

ظاهراً از تشنگی بیتاب بود             باطناً سرچشمه ی هر آب بود

یافت کاندر بزم آن سلطان ناز         نیست لایق تر از این گوهر ، نیاز

خوش ره آوردی بدان درگاه برد            بر سر و دستش به پیش شاه برد

کای شه این گوهر به استسقای توست       خواهش آبش ز خاک پای توست

لطف بر این گوهر نایاب کن                    از قبول حضرتش سیراب کن

این گهر از جزع های تابناک              ای بسا گوهر فرو ریزد به خاک

*جزع : به فتح اول و سکون دوم ، سنگی قیمتی کنایه از قطرات اشک حضرت علی اصغر (ع)

این گهر از اشک های پر ز خون            می کند الماس ها را لعلگون

آبی ای لب تشنه با  زاری بجو              بو که آب رفته باز آری به جو

شرط این آبت ، به زاری جستن است     ور نداری ، دست از وی شستن است

                                                       گنجینة الاسرار - عمان سامانی

آقا و مولای ما ؛ یا باب الحوائج ، یا حضرت علی اصغر ؛ وقتی متن زیر رو که قسمتی از

 صحبتهای ولیّ خدا حاج آقای دولابی رحمة الله علیه هست ، خوندم ؛ یاد شما افتادم آقا جان

به یاد عظمت و آقایی شما افتادم.  دستمون رو بگیر مولای ما ، یه نگاهی ... نه از سر لیاقتم

از سر بیچارگی و بدبختی ... أفرط بی سوء حالی

حاج آقای دولابی (ره) گفته بودند :

یکی از اولیاء خدا که اخیراً مرحوم شدهمان کسی بود که بارها بدون اینکه نام او را ببرم در

صحبتها اشاره کرده بودم که شخصی هست که او را از خود بزرگتر می دانم. البته او مخفی بود

 و هیچ کس را ، حتّی نزدیکانش و آنهایی که گمان می کنند او را شناخته اند ندیدم که او را

آنچنان که بود شناخته باشد. او از همان آغاز دوران کودکی مرده بود و با موت زندگی می کرد

و یک سر سوزن چشم به این دنیا باز نکرد. در همان کودکی چند وقتی در دولاب به مدرسه رفت ولی

 دل به آن نداد و مدرسه را رها کرد. پدر و مادرش او را به این خاطر مذمت کردند. بعد برای دروس

 طلبگی به مدرسه برهان و به قم رفت. امّا آنجا هم دوام نیاورد و به دولاب برگشت. به من گفت

 دیدم هرجا درس می روم استاد پس و پیش می گوید و اگر از خود استادها امتحان کنم نمی توانند

درست پاسخ دهند.

به کسب و کاری هم جذب نشد. در نتیجه پدر و مادرش که دیدند نه درس می خواند و نه به کسب

 و کاری دل می دهد به او گفتند از خانه ما برو بیرون. او در شرایطی که بچه ای بود که هنوز بالغ

 نشده بود به خاطر عزّت نفسش و بزرگیش از خانه بیرون آمد و توی کوچه ماندو دو شب در مسجد

 دولاب خوابید. شب سوم به منزل ما در سرآسیاب دولاب که الان مکتب الزهرا در جای آن ساخته

 شده است ، آمد . در همان کودکی در مجالس وعظ و روضه می گشت. چهل ، پنجاه نفر از بچه ها

 هم همراهش بودند. ته مجالس می نشست و در درون خودش مشغول بود. وسط مجلس یکباره

 از جا بلند می شد و همه بچه ها هم با او بلند می شدند و از مجلس بیرون می رفتند. با این کارش

 می گفت مجلس از این به بعد دیگر به درد نمی خورد.

من حدود ده سال از او بزرگتر بودم. وقتی پنج ساله  بود یک روز ساعت نه یا ده صبح که در کوچه های

دولاب قدم می زدم از شیشه پنجره مسجدی دیدم با پنجاه نفر پسر بچه و دختر بچه های هم سنّ و

 کوچکتر از خودش به مسجد رفته اند و او امام جماعت شده است و دارند نماز جماعت می خوانند.

 دیدم چه منظره قشنگی است. به این خاطر رد نشدم . بیرون مسجد قدم می زدم و از شیشه آنها

را نگاه می کردم تا اینکه نمازشان تمام شد و با هم از مسجد بیرون آمدند. او که متوجه من شد

نگاه تندی به من کرد یعنی چرا ایستاده ای و تفتیش می کنی؟ آیا ما را کوچک می شمری؟

من با وجود اینکه ده سال از او بزرگتر بودم ولی در اثر آن نگاه خیلی از او خجالت کشیدم.

از همان طفولیت بزرگ بود. به من می گفت  یکی دو ساله بودم که هروقت برادر بزرگترم

می خواست برای روضه به منزل شما بیاید گریه می کردم که مرا هم به خانه شما بیاورد و

 وقتی به منزل شما می آمدیم در حالی که در بغل برادرم بودم تمام حواسم به شما بود و

 فقط به شما نگاه می کردم ، اما حواس شما به دیگران بود. این حرف او مرا پیر کرد. دیدم

 اولیاء خدا از همان طفولیت به دوستانشان نظر دارند. و دیدم او از من بالاتر است و با نور ولایت

بیشتر از من ربط دارد. اصلا دو مومن که به هم می رسند هرکدام که محبتش به دیگری بیشتر

است ایمانش افضل است. از همین جا هم می شود فهمید که محبت ائمه (علیهم السلام) به

 ما بیشتر از محبت ما به آنها است.

پانزده ساله بود که روزی به خانه ما آمد و در نقطه ای از اطاق نشست و به پشتی تکیه داد و من

 هم مشغول پذیرایی از او بودم.وقتی که خواست برود به من فرمود: هر وقت که غم دنیا شما را

گرفت همین جایی که من نشستم بنشین ، سبک می شوی. او در کمال معرفت هلوع و سیری

 ناپذیر بود.

 --------------------------------------------------------------

سلام بر چشم خدا  آن دم که نوشته شد و آن هنگام که خوانده می شود  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 6:30  به عنایت  چشم خدا (عج)  | 

 

همراهان بزرگوار به نظرم اگه نخونید یا گوش نکنید حیفه ها !!!!!!!!!!!!!!!!

صوتش دو قسمت داره که برای پخش یا قطع هر کدوم از صوتها  روی دکمه پخش یا توقف

مربوط به همون صوت کلیک کنید . متن کامل بیانات در ادامه مطلب هست ولیکن من قسمتهایی

از متن  رو اینجا هم گذاشتم .

 اگه فرصت داشتید صوتش رو گوش کنید فبها المراد و اگه فرصت نداشتید ؛ متن کامل رو ذخیره

 کنید آفلاین بخونید

  

صوت و متن بيانات مقام معظم رهبری در ديدار جمعى از نخبگان علمى كشور

چهارشنبه  (۶/۸/۸۸)

بخش اول صوت و متن : 

... حالا اشاره كردند به حوادث و مسائل اخير. خوب، در اين زمينه‌ها خيلى حرف هست؛ خيال نكنيد

 آن حرفهائى كه صدا و سيما ميزند، اين، همه‌ حرفهاست؛ نه، خيلى مطلب هست. گفت: «يك سينه

 حرف موج زند در دهان ما». اينجور نيست كه هر چه كه انسان احساس ميكند، اين را گفته

 باشد يا بتواند بگويد. خيلى حرفهاى زيادى هست. شما جوانها الحمدللَّه باهوشيد، بااستعداديد،

بتدريج خيلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد. من مى‌بينم در همين حوادث سياسى اخير

 و در مجموع حوادث اين سى سال، كشور بتدريج به مجموعه‌ مصونيت‌دار، ضد ضربه، ضد بمب تبديل

شده؛ يعنى نظام جمهورى اسلامى. شوخى نيست.

 

 شما قدرت امنيتى و جاسوسى و تبليغاتى اين سرويسهاى گوناگون امنيتى و تبليغاتى دنيا را

 دست‌كم نگيريد. همه اين را احساس ميكنند - حالا شايد كسانى كه كمتر توى مقوله‌هاى

 گوناگون تبحر داشتند، كمتر ببينند - هاليوود را شما دست كم نگيريد. قدرتِ اثرگذارى هنرى -

 همين طور كه يكى از خانمها هم گفتند - در غرب و چينش بسيار دقيق حروف تبليغات در دنياى

 غرب را دست كم نگيريد. همه‌ اين نيروى عظيم، به اضافه‌ ثروت بى‌پايان، به اضافه‌ دستگاه‌هاى

عظيم سياسى و تبليغاتى، افتادند به جان جمهورى اسلامى.

 امروز هيچ كشور ديگرى در دنيا پيدا نميكنيد كه اينجور آماج حملات باشد. و جمهورى اسلامى دارد

مقاومت ميكند. اين شوخى است؟ اين موجودِ هفت‌جوشِ مستحكمِ مصونيت‌يافته دارد مقاومت

ميكند. اين، كم چيزى نيست.  توطئه‌ ،توهم نيست؛ ...

 

بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه اينجا هستند، گاهى كه ببينم حالا بعضى‌ها روى

 ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از اين حرفها را كه خيال ميكنند من خوشم نمى‌آيد،

نميزنند؛ از نگفتنش ناراحت ميشوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نميشوم. اى كاش مجال بود تا گفته

 ميشد، تا آنوقت انسان ميتوانست آن برگهاى بر روى هم گذاشته‌ كتاب حرف را، باز كند تا خيلى از

حقائق روشن بشود. آينده، البته اين كارها خواهد شد. اينجور نيست كه شما خيال كنيد توطئه

 نسبت به اين كشور، يك توهم است؛ نه، يك واقعيت است؛ از همه طرف دارد توطئه ميشود. ممكن

است آن كسى كه در جهت آن توطئه‌ها در داخل كشور محور حركت قرار ميگيرد، خودش اصلاً

نفهمد. فهميدنِ اين هم ذكاوت ميخواهد. بعضى‌ها اين ذكاوت را ندارند. ما آدمها را تجربه كرديم؛

نميفهمند دارند به ساز كى ميرقصند. ولى، اين واقعيت را عوض نميكند كه آنها بفهمند يا نفهمند؛

بدانند يا ندانند. اين توطئه‌ها وجود دارد. ...

 

 من كمبودها را نفى نميكنم؛ بيشتر از خيلى از منتقدين، بنده كمبودها را ميدانم؛ منتها راه رفع

كمبودها، اين چيزهائى كه تصور ميشود، نيست كه حالا بيا اعلام كن كه مثلاً فلان جا فلان‌جور

چه جورى است؛ نه، خيلى چيزها با اعلام درست نميشود، با كار درست ميشود. با حرف درست

 نميشود؛ حرف، جنجال‌سازىِ تبليغاتى و لفاظى هيچ كمكى به حل مشكلات نميكند؛...

 

 

 اين را هم شما خيال نكنيد كه حالا بنده چون رئيس صدا و سيما را انتخاب ميكنم، همه‌

برنامه‌هاى صدا و سيما را مى‌آورند، دانه دانه بنده نگاه كنم، امضاء كنم. نخير، از خيلى از

برنامه‌هاى صدا و سيما بنده راضى هم نيستم؛ از جمله، از همين من راضى نبودم كه از سه ماه

 قبل از انتخابات - انتخابات بيست و دوم خرداد بود - از ماه اسفند، بلكه زودتر از اسفند، بعضى از

سفرهاى تبليغاتى و حرفهائى كه زده شد و تظاهراتى كه ميشد و مجادلاتى كه انجام ميگرفت، از

تلويزيون پخش شود، كه متأسفانه تو تلويزيون پخش شد؛ به خاطر همين، كه يعنى ما آزادانديشيم!

 اينها توهم است؛ اين جنجال‌آفرينى در داخل كشور است. جنجال فكرى غير از مباحثات صحيح است.

 ...

 شما تجربه‌ اين پدر پيرتان را در اين زمينه داشته باشيد. آنى كه كمك ميكند به پيشرفت كشور،

 آزادى واقعىِ فكرهاست؛

يعنى آزادانه فكر كردن، آزادانه مطرح كردن، از هو و جنجال نترسيدن، به تشويق و تحريض اين و آن

 هم نگاه نكردن. يك وقت شما يك حرفى ميزنيد، ناگهان مى‌بينيد همه‌ ناظران سياسى جهان كه

وجودشان انباشته‌ از پليدى و خباثت است، براى شما كف ميزنند. به اين تشويق نشويد.

 به قول رایج بين جوانها، جوگير نشويد. بحث درست بكنيد، بحث منطقى بكنيد. سخنى را

بشنويد، سخنى را بگوئيد؛ بعد بنشينيد فكر كنيد. اين همان دستور قرآن است. «فبشّر عباد. الّذين

 يستمعون القول فيتّبعون احسنه». سخن را بايد شنفت، بهترين را انتخاب كرد. والّا فضاى جنجال

 درست كردن، همين ميشود كه ديديد. جنجالِ قبل از انتخابات، بعد از انتخابات، انعكاسش

ميشود اين؛ بخصوص وقتى دست بيگانه هم دخالت دارد.

بخش دوم صوت و متن

 

 

و من اينجا به شما توصيه كنم: رمز پيشرفت يك كشور، يعنى آن محور اصلى براى اقتدار يك

 كشور، پيشرفتِ همراه با اقتدار، علم است. آماج بسيارى از توطئه‌هاى امروزى كه عليه

 جمهورى اسلامى هست، علم و اهل علم و دانشجويان علم و محيط علمى است؛ اين را توجه

داشته باشيد. نگذاريد اين تير طبق آن هدفگيرى دشمن، به هدفى كه آنها گرفته‌اند، اصابت كند. كار

عملى را نگذاريد متوقف بشود. از همه‌ اين حرفهائى كه گفته شد، مهمتر، مسئله‌ علم و تحقيق و

پژوهش است.

 دنياى غرب ثروتش از ناحيه‌ علم است، اقتدارش از ناحيه‌ علم است، زورگوئى‌اى كه امروز ميكند،

 به خاطر علمى است كه دارد. پول فى نفسه اقتدار نمى‌آورد. آنى كه اقتدار مى‌آورد، دانش است.

 امروز اگر آمريكا پيشرفتگىِ علمىِ خودش را نميداشت، نميتوانست در دنيا اينجور زورگوئى

 بكند و در همه‌ مسائل عالم دخالت بكند. ثروت هم اگر به دست مى‌آيد، از ناحيه‌ علم به دست

 مى‌آيد. ...

 اين نكته‌اى كه اين خانم هنرمند گفتند، به نظر من خيلى مهم است. يكى از كارها همين است؛

كسانى بيايند طعم نياز بازارهاى غربى را، مثلاً فرض كنيد به تابلو نقاشى، به دست بياورند، بعد

 بيايند اينجا، پشتيبانى مالى كنند و نقاش ما را به سمت تأمين آن نياز سوق بدهند. عين همين

 قضيه در فيلمسازى هست. فيلمهائى را براى جشنواره نامزد كنند كه در جهت خواست آنهاست.

 عين همين قضيه در كار علمى ماست؛ در مقاله‌اى است كه در آى.اس.آى منتشر ميشود؛ در

موضوع تحقيقى است كه شما در پژوهشگاه خودتان دنبال ميكنيد. به تعبير متأسفانه رائج فرنگىِ

 امروز، اسپانسرها مى‌آيند در بخشهاى مختلف، كمكهاى مالى، كمكهاى مادى، اعانه‌ها را ميگذارند

 براى اينكه در آن جهت كار انجام بگيرد. به اين توجه كنيد. استقلال علمىِ كشور يكى از لوازمش

 همين است: استقلالِ حركت علمى، حركت هنرى و به طريق اولى‌، حركت سياسى. بعضى از

حركات سياسى هم از اين قبيل است.

 

... خيلى از نعمتها را ما نميشناسيم، وقتى به خلافش، به ضدش مبتلا شديم، آنوقت آن را

ميشناسيم. جوانى، نعمت است؛ در پيرى آدم بيشتر ميفهمد چقدر نعمت بزرگى است. استعدادِ

خوب، هوش خوب، نعمت بزرگى است، بايد اين نعمت را شكر كرد. شكر چيست؟ شكر سه جزء

دارد: اول، شناختن نعمت، غفلت نكردن از نعمت. دوم، دانستن اينكه اين نعمت از خداست، اين

عطيه‌ الهى است، هديه‌ الهى است. سوم اينكه اين نعمت را بايد در جهت درست به كار برد و

مصرف كرد - نعمت استعداد خوب را بايد در جهت درست به كار برد - اين همان چيزى است كه

 روح تعهد را، مسئوليت را در انسان بيدار ميكند؛ تعهد نسبت به جامعه‌ خود، تعهد نسبت به

 آينده‌ كشور، تعهد نسبت به اين مجموعه‌ عظيم امكاناتى كه اين نخبه و اين استعداد، بالاخره

 محصولِ اين امكانات است. شكر اين نعمت به اين است. اينجور نباشد كه انسان خودش را جزيره‌اى

بداند جداى از مجموعه‌ جامعه، فكر كند حالا به يك امكانى، به يك ثروت معنوى‌اى دست پيدا كرده،

اين را بايد تبديل كند به ثروت مادى و شخصى؛ اين نيست. اين را بايد صرف آينده‌ كشور بكند. ...

 

 اين ايراد ماست به صدا و سيما. اگر ميتوانست درست وضع كشور را منعكس كند، خيلى شعف

و بهجتِ بينندگان بمراتب بيشتر از آنى ميشد كه امروز هست. خيلى از كارها دارد انجام ميگيرد

 كه مايه‌ خوشوقتى است، مايه‌ خشنودى است؛ نه فقط در زمينه‌هاى علمى، در زمينه‌هاى اجتماعى،

در زمينه‌هاى سياسى؛ مايه‌ سرافرازى است. اين را خيلى‌ها - اغلب يعنى - خبر ندارند. بنده غالباً

به مسئولين دولتى‌اعتراضم اين است كه چرا نميتوانيد بيان كنيد. بيان كردن هم يك هنرى است؛

 بيان هنرى بخصوص، هنر بزرگى است؛ اين را ندارند.

 

حالا يكى از ايرادهائى كه ما معمولاً داريم به بعضى‌ها اين است كه آنچه را كه بيگانه بگويد،

اين را تلقى به قبول ميكنند؛ آنچه را كه خودى بگويد، تلقى با ترديد ميكنند! چرا؟ خوب، اين

 تلقى، تلقى ناسالمى است؛ اين تلقى درستى نيست، تلقى ناسالمى است. اين را بايد اصلاح كرد.

 

... در همين مسائل اخير، مسائل را بايد اصلى فرعى كرد؛ مسئله‌ اصلى چيست؛ يك سلسله

مسائل فرعى هم پيرامون اوست؛ نه اينكه آن مسائل فرعى كم‌اهميت است، اما مسئله‌ اصلى

اهميتش بيشترش از آنهاست. مسئله‌ اصلى در اين قضاياى اخير، اصل انتخابات بود؛ زير سؤال

بردن اصل انتخابات بزرگترين جرمى بود كه انجام گرفت. چرا شما نسبت به اين جرم چشمتان را

مي‌بنديد؟! اين همه زحمت كشيده بشود، مردم بيايند، يك شركتِ به اين عظمت، يك نصاب‌شكنى،

 يك ركودشكنى در دنيا در مردمسالارى، در دمكراسى‌اى كه اينقدر ادعايش را ميكنند، انجام

بگيرد، بعد يك عده مفت و مسلّم بيايند بدون استدلال، بدون دليل، همان فرداى انتخابات بگويند:

انتخابات دروغ است! اين كار كوچكى است؟! اين جرم كمى است؟! يك قدرى بايد منصف بود توى

 اين قضايا. دشمن هم حداكثر استفاده را از اين كرد. يك عده هم هستند در داخل كشور، از اول با

 نظام جمهورى اسلامى موافق نبودند - مال امروز و ديروز نيست، سى سال است كه موافق

 نيستند - از اين فرصت استفاده كردند، ديدند عناصرى وابسته‌ به خودِ نظام، از خودِ نظام، 

دارند اين جور ميدان دارى ميكنند، اينها هم وقت را مغتنم شمردند، آمدند داخل ميدان؛ و ديديد.

 من روز اول اين را پيغام دادم به همين حضراتى كه صحنه‌گردان اين قضايا هستند؛ آن ساعات

 اول من به آنها پيغام خصوصى دادم. من اگر يك وقتى توى نماز جمعه يك حرفى ميزنم، اين

ابتدا به ساكن نيست؛ حرف خصوصى، پيغام خصوصى، نصيحتِ لازم انجام ميگيرد، وقتى انسان

 ناچار ميشود، يك حرفى را مى‌آورد در علن بيان ميكند. من پيغام دادم، گفتم اين را شما داريد

شروع ميكنيد، اما نميتوانيد تا آخر كنترل كنيد؛ مى‌آيند ديگران سوءاستفاده ميكنند. حالا ديديد

 آمدند سوءاستفاده كردند. مرگ بر اسرائيل را خط زدند! مرگ بر آمريكا را خط زدند! معناى اين كار

چيست؟ آنى كه وارد عرصه‌ سياست ميشود، بايد مثل يك شطرنج‌باز ماهر هر حركتى را كه ميكند،

 تا سه تا چهار تا حركت بعد از او را هم پيش‌بينى كند. شما اين حركت را ميكنى، رقيبت در مقابل

 او آن حركت ديگر را خواهد كرد؛ بايد فكرش باشى كه تو چه حركتى خواهى كرد. اگر ديدى در آن

حركت دوم، تو درميمانى، امروز اين حركت را نكن؛ اگر كردى، ناشى هستى - حالا تعبير بهترش

اين است - توى اين كار، توى اين بازى، توى اين حركت، ناشى هستى، ناواردى. اينها نميفهمند چه

 كار ميكنند؛ يك حركتى را شروع ميكنند، ملتفت نيستند كه در حركات بعد و بعد و بعد، چطور در

خواهند ماند؛ مات خواهند شد. اينها را بايد محاسبه ميكردند.


... اينى هم كه گفتند از رهبرى انتقاد نميكنند، شما برويد بگوئيد انتقاد كنند. ما كه نگفتيم از ما

كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداريم. من از انتقاد استقبال ميكنم؛ از انتقاد استقبال ميكنم.

 البته انتقاد هم ميكنند. ديگر حالا جاى توضيحش نيست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم

نيست؛ بنده هم ميگيرم، دريافت ميكنم و انتقادها را ميفهمم. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:0  به عنایت  چشم خدا (عج)  | 

یا مولای 

تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن              که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی

---------------------------

همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود                   دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

یا علی بن موسی الرضا  

... 

 گفتم هوای میکده غم می برد ز دل       گفتا ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 5:46  به عنایت  چشم خدا (عج)  | 

 

بنـَفـْسى أنتَ اُمْنِيَّةُ شائِق يَتَمَنّى مِنْ مُؤْمِن وَمُؤْمِنَةٍ ذَكَرا فَحَنـّا

جانم به فدايت ای آرزوی قلب هر مشتاق آرزومندی از مرد و زن مؤمن که تو را ياد آورند

و ناله سر دهند                                                          ( فرازی از دعای ندبه )
 

 سلام بر مهمان عزیز دیار چشم خدا ؛ از این که نوشته اندکی طولانی شده و به چشمان نازنینت

خستگی می نشاند عذر می خواهم .    دیدار چشم خدا سرمه ی چشمانت باد

 

او کیست ؟

او از اصحاب نیکوی ائمه اطهار (ع) ، محدّث ، فقیه و دانشمندی بزرگوار است

نام ایشان ابوالحسن علی بن مهزیار اهوازی است.

ایشان حدود سال ۱۸۰ هجری قمری در هندیجان (از روستاهای فارس) پا به عرصه گیتی  نهاد

پدرشان در ابتدا نصرانی بوده و سپس به  اسلام روی آورده است

نام نورانی او در سلسله سند بیش از چهارصد روایت از معصومین (ع) قرار دارد

ایشان از جانب حضرت علی بن موسی الرضا (ع) مقام وکالت  حضرت را در میان مردم خوزستان

 عهده دار شدند

وی همچنین  از اصحاب خاص امام جواد (ع) به شمار می رفت و از جانب امام جواد (ع) و

امام هادی (ع) وکالت مردم اهواز را دارا بودند

 زیارتگاه این بزرگوار در شهر اهواز می باشد

جایگاه او نزد حضرت جواد الائمه (ع) :

 امام جواد علیه السلام در نامه ای به ایشان چنین می فرمایند:

ای علی خداوند به تو جزای خیر دهد و در بهشت برین خود تو را جای دهد و تو را از ذلت و خواری

در این دنیا و در آخرت مصون نگه دارد و تو را با او محشور فرماید .

ای علی من تو را در نصیحت ، اطاعت ، فرمانبری ، خدمت و احترام و انجام وظیفه هایی که

بر دوش توست امتحان کرده ام و اکنون اگر بگویم که شخصی را همانند تو ندیده ام امیدوارم

 درست گفته باشم. پس خداوند پاداش تو را از باغ های بهشت عطا نماید.

مقام و منزلت تو بر من پوشیده و پنهان نیست و همچنین خدمت های تو در گرما و سرما و

شب و روز بر من مخفی نمی باشد

و لذا از خداوند مسئلت دارم روزی که خلائق و بندگانش را جمع کند و محشور نماید تو را

 شامل رحمت بی پایان خود قرار دهد زیرا خداوند شنونده دعاست و دعا را رد نمی کند

 

همچنین علی بن مهزیار در نامه ای از حضرت جواد (ع) درخواست دعا کردند و ایشان در

پاسخ نامه چنین فرمودند: 

خداوند تو را نزد من چگونه قرار داده؟ تو آنقدر نزد من عزیزی که گاهی تو را با نامت علی

و یا پسر مهزیار می خوانم با همه توجه و علاقه ای که به تو دارم و شناختی که از تو دارم

 از خداوند می خواهم آنچه را به تو عطا فرموده به بهترین حالت پایدار نماید و با خوشنودی

 من از تو خوشنود شود و تو را به آرزویت برساند و با رحمت خود تو را به فردوس اعلی ببرد.

همانا او شنونده دعاست. خداوند تو را حفظ کند و دوست بدارد و هرگونه بدی را از تو برطرف

 سازد. این نامه را به خط خود نوشتم

 

شهد وصال

 (تشرف علی بن مهزیار به محضر حضرت ولی عصر ارواحنا فداه )

 علی بن مهزیار داستان تشرف خود را چنین بیان می کند : ۱۹سفر از اهواز به مکه مشرف شدم

 تا شاید مولایم حضرت مهدی(عج) را زیارت کنم.در آن سفرها هرچه بیشتر تفحص کردم کمتر اثری

 یافتم و مایوس شدم و خواستم دیگر نروم. بعد شبی در عالم خواب به من گفته شد که سفرت را

 تعطیل نکن، که انشاالله امسال به مقصد خواهی رسید.

خلاصه به شوق وعده غیبی حرکت کردم و به همراه رفقا به مکه رسیدیم و مناسک حج را

انجام دادم و در این مدت دائما در گوشه ی مسجد الحرام تنها می نشستم و فکر می کردم

 که آیا خوابم راست بوده یا شیطانی...؟

یک روز که سر در گریبان  فرو برده و در گوشه ای نشسته بودم ، دیدم دستی به شانه ام خورد.

 شخصی گندمگون بود به من سلام کرد و گفت اهل کجایی؟ گفتم: اهواز . گفت: جعفر بن حمدان

حضینی  را می شناسی ؟ گفتم: از دنیا رفت. گفت: انالله و انا الیه راجعون؛ مرد خوبی بود،

 به مردم احسان زیادی  می کرد خدایش رحمت کند.گفت : ابن مهزیار را می شناسی؟ گفتم

 خودم هستم. گفت: اهلاً و مرحبا ای پسر مهزیار ، تو خیلی زحمت کشیدی برای زیارت مولایت

حضرت بقیه الله (عج).  به تو بشارت می دهم  که در این سفر به زیارت آن حضرت نائل خواهی

 شد ، فردا شب در شعب ابی طالب بیا که منتظر تو هستم.

من با خوشحالی فوق العاده به منزل رفتم و با رفقا خداحافظی کرده و گفتم کاری برایم پیش آمده

 و باید چند روزی به جایی بروم.شب به شعب ابی طالب رفتم و دیدم او منتظر من است .

سوارشتر شدیم و از کوههای عرفات و منی گذشتیم و به کوههای طائف رسیدیم. گفت :

پیاده شو نماز شب را بخوانیم.  من پیاده شدم با او نماز شب را خواندیم و باز سوار شدیم و راه

را ادامه دادیم تا طلوع فجر دمید. گفت: پیاده شو نماز صبح را بخوانیم ، خواندیم.

هوا کمی روشن شده بود، من بلند شدم و ایستادم ، به من گفت: بالای تپه چه می بینی ؟

گفتم: خیمه ای می بینم که تمام این صحرا را روشن کرده است. گفت : بله درست است

مقصود همان جاست، جایگاه مولا و محبوب همان جاست.

 آن وقت گفت برویم. گفتم : شترها را چه کنیم؟ گفت : آن ها را آزاد بگذار اینجا محل امن و امان

 است.با او تا نزدیکی خیمه رفتم . به من گفت: تو صبر کن و خود داخل خیمه شد،لحظه ای نشد

که بیرون آمد و گفت: خوشا به حالت به تو اجازه ملاقات دادند وارد شو.

من وارد خیمه شدم، آقایی را دیدم بسیار زیبا، با بینی کشیده و با ابروهای به هم پیوسته ،

 بر گونه ی راستش خالی سیاه رنگ  بود که دلها را می ربود .

با کمال ملاطفت و محبت  احوال مرا پرسید و فرمود :

 پدرم با من عهد کرده است که در شهر ها منزل نکنم و تا وقتی که خدا بخواهد در کوهها و صحراها

 به سر ببرم تا از شر جبارها و طاغوتیان محفوظ باشم و بیعت کسی از آنها بر من نباشد تا وقتی که

 خداوند اجازه فرجم را بدهد.

آنگاه در مقابلش نشستم ، حضرت فرمود :

 ای ابوالحسن! ما شب و روز منتظر ورود تو بودیم،

 انتظار داشتیم که زودتر از اینها به ملاقات ما بیایی؛

چه شد که اینقدر دیر نزد ما آمدی؟

عرض کردم : ای آقای من تا کنون کسی که مرا به سوی شما راهنمایی کند نیافته بودم و الان که

 راهنما فرستادید به خدمت شما رسیدم

حضرت در جوابم فرمود: نه ، چنین نیست. مشکل شما نبودن راهنما نیست

 آنگاه چنان که گویی نمی خواست عرق شرم را بر پیشانیم ببیند، در حالی که به زمین نگاه

می کرد و انگشت خود را بر زمین قرار داده بود فرمود :  شما سرگرم دنیا و افزودن مال خود شدید

 و بر بینوایان مومن سخت گرفتید و آنها را سرگردان ساختید و رابطه خود را با خویشاوندانتان

 بریدید و عذر و بهانه ای برای شما وجود ندارد

عرض کردم : توبه ، توبه ! عذر می خواهم مرا ببخشید و خطاهایم را نادیده بگیرید .

آنگاه فرمود : " ای پسر مهزیار ! اگر استغفار برخی از شماها برای

برخی دیگر نبود ، همه اهل زمین نابود می شدند به جز عده ای

انگشت شمار از شیعیان که سخنان آنها مانند کردارشان است

 و ظاهر و باطن آنها یکی است"

 

السلام علیک حین تستغفر

دوستان خوبم سر نمازاتون برای همدیگه استغفار کنید ... برای همه ... زنده و مرده ... از ازل تا ابد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:5  به عنایت  چشم خدا (عج)  |